جنبش وبلاگی دزفول؛ مظلوم قهرمان (✿◠‿◠) kolbehf1.ir .•°*
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
(✿◠‿◠) kolbehf1.ir .•°*
20سالم شد

سلام علیکم

به گفته تاریخ و شناسنامم و حرفای مردم 18اردیبهشت تولدم بوده.

پس الان 20ساله شدنم رو تبریک میگم.

تا حالا میگفتم من نوجوانم ولی دیگه واقعا زشته با این سن بگم نوجوان!

یه زرنگ بازی که واقعا خوبه اینه که شیرینی ندی ولی کادو بگیری، دقیقا مثل امسال من

اینم کادوهام....

یکی از افتخاراتمم امسال این بود که جشن مبعث رو دانشگامون همون روز تولد من گرفت و باعث شد که شادیم چندبرابر بشه و منم احساس وظیفه کردم و زودتر از شروع جشن با اینکه کلاس نداشتم رفتم دانشگاه تا کمک بچه های بسیج کنم و البته گزارش تهیه کنم برای نشریه <عینک>

این قاپ گل هم درست کردیم

جشن خیلی خوبی بود برای دانشگاه آزاد اسلامی دزفول.که از یک طلبه دعوت کرده بودن که واقعا متفاوت بود سخنرانیش و خیلی سرحال بود و جوون پسند.آقای شریفی و همچنین گروهی نمایش آیینی حدیث کثا رو اجرا کردند 


اوه اوه داریم نزدیک امتحانات پایان ترم میشیم

اونم تو ماه رمضان

جهاد درسی میشه!!!!!!!!!!خخخخ


دوشنبه 95/2/20 | اف 1 | محبت شما
اولین اعتکاف من

از روز مادر که میگذریم به روز پدر و میلاد امام علی(ع) میرسیم.

همیشه دوست داشتم برم اعتکاف تا ببینم چجوریه!چه حسی داره ولی خب میترسیدم،نمیدونستم لیاقت میخواد اینجور جاها رفتن یا نه؟ اگه برم تحملشو دارم که سه روز خودمو بسپارم به خدا..

 

هرسال به بهانه درس و سختیهاش نمیرفتم.امسال زمان برگزاریش با کلاسهام تداخل نداشت ولی اصلاً تو فکرش نبودم که بخوام برم تا اینکه دوستم پیشنهاد داد که امسال بریم.گفتم دوستم آدم پایه ای هست باهاش خوش میگذره و قبول کردم.هنوز درگیره انتخاب بودیم که میتونیم از پسش بربیایم یا نه؟ که دوستم گفت شنبه یعنی روز سوم اعتکاف امتحان داره و استادش گفته حتی اگه پدرمادرتونم بمیرن باید بیاید برای امتحان.

دانشگاهامون جداست ولی تو یه مسجد قرار بود برگزار بشن اعتکاف دانشجویی دانشگاه آزاد که من هستم و علمی کاربردی که دوستم اونجا تحصیل میکنه.

یه هفته مونده به اعتکاف هم مامانم پاش که توی عید رفت توی جوب و بعد از خوب شدن ظاهرش فهمیدیم که از داخل عفونت رسیده به خونش و باید بستری میشد و روز چهارشنبه مرخص شد.دو شب پیش مامانم تو بیمارستان میموندم و خسته بودم و تازه کلاسم تموم شده بود که دیدم تماس بی پاسخ از فرمانده بسیج دانشگاه دارم.زنگ زدم بهش گفت که اسمتو رزرو کردم برای اعتکاف چون گفته بودی حالا میای یا نه؟بهش گفتم تا شب بهت خبری میدم.گفت خب امشب باید بیای مسجد شروع میشه اعتکاف سریع تصمیمتو بگیر.از دوستامم ینفرمیخواست بره....

منم رفتم خونه بین موندن خونه و کمک به مادرم و مسجد رفتن مونده بودم که خواهرم گفت من پیش مامان میمونم تو برو اعتکاف.

 

منم آماده شدم و داییم رسوندم به مسجد.ولی اون دوستمم نیومد و خودم تنها مونده بودم.بقیه هم دوستام بودن ولی با دوستای صمیمیشون اومده بودن روم نمیشد برم پیششون.

دیگه دلمو زدم به دریا و گفتم خب چه بهتر، کسی که باهام نباشه کمترحرف میزنم و بیشتر دعا میخونم.یه دخترخانوم هم نزدیک من بود و شب همش سرش تو گوشی بود.پیش خودم گفتم این بنده خدا هم تنهاست خودشو با گوشی سرگرم کرده در صورتیکه من کلا نت رو خاموش کرده بودم تا سه روز جدا از دنیای مجازی باشم.

ولی بعدا همون دخترخانوم منو دید و گفت از کدوم دانشگاهی؟بهش جواب دادم و اون گفت آهان گفتم قیافت برام آشناس تو دانشگاه دیدمت،تنهایی؟ -آره -میای پیشم؟

و ما دوووووووووووست شدیم.ناجورم دوست شدیم.همش پیش هم بودیم.سر سفره منتظر هم میموندیم.برای نماز جا میگرفتیم صف اول نمازجماعت.

این سه روز که گذشت.بسیار هم عالی و بدون اعمال سخت.

دین ما مسلمون ها منزوی نیست، حتی اعتکافش هم دسته جمعی. بقول خانوم ها سه روز همسایه تو مسجدی همدیگه بودیم.

 

بعد هم به استقبال خانواده و دسته گل مواجه شدم.من که وقت نشد روز پدر کادو بخرم ولی ایشون برام گل اورد:)

 

یکشنبه هم متاسفانه مقاله ای که تکلیف کلاسیم بودو ننوشته بودم و کل کلاسمون یا ننوشته بودن و یا ناقص بودن بجز مقاله یک نفر.استاد هم جریممون کرد که 8 مقاله با موضوعات متفاوت بنویسیم.آخه من نمیدونم هفته که هفت روزه ما چطوری 8مقاله بنویسیم؟ یاااااااااااااا خدا


دوشنبه 95/2/6 | اف 1 | محبت شما
عکس+1395

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممم

آیا هنوز کسی وب گردی میکنه؟آیا هنوز کسی وبلاگ نویسی میکنه؟

من هیچوقت فکرشو نمیکردم چیزی بیاد که باعث بشه من یک هفته به وبلاگم سر نزنم!ولی خب خرابی رایانه باعث شد دلبستگیم بخاطر سخت شدن ارتباطم با نت کم بشه و بالاخره با اومدن برنامه های گوشی مخصوصا اینستگرام باعث شدند که حتی چندماه هم پست نذارم تو وبلاگم ولی خداروشکر که هنوزم هستم و وبلاگمم سرجاشه:)

راستی سال نوتون با تاخیر فراوون مبارک باشه.عکسای زیادی گرفتم که دلم میخواست حتما بذارمشون تو وبلاگم

به قول این شعره گر نباشم روزگاری ، این بماند یادگاری 

پیر شدم تا F1 روی تخم مرغ بیاد توی عکسپوزخند(وااااای دلم برای این شکلکها تنگ شده بود)

سال1395 هم با حضور خانواده و با غیاب بعضی های دیگه شروع شد.اولین سالی که مادربزرگم پیشمون نبود

عید مرده ها که میدونید چیه جریانش؟ این عکس هم مربوط به همون پنج شنبه آخرسال هست

خبر که دارید من خوزستانیم، نه لرم نه بختیاریم نه عربم نه ترکم نه بلوچم و نه..... بلکه من دزفولیم و ساکن دزفول هستم.جایی که قدیمی ترین پل جهان که هنوز قابل عبور هست رو داره و سوغاتش کلوچه و پرتقال است.

با مادر رفته بودیم خرید که این شکوفه های پرتقال نظرمو جلب کرد و لبخند به لبم!موقع خرید به  مامانم اشاره دادم و به فروشنده گفت اینو هم بذارید بخاطر دخترم که خوشش اومده . فروشنده وقتی دید کارجالبی کرده گفت که گذاشتم مردم ببینن و این حرفا ولی چشم میذارمش.ولی دیگه خودم دلم نیومد.گفتم ازش عکس میگیرم تا بمونه تو مغازه و مردمم شاید خوششون بیاد از دیدنش.

ماشالله به این دختر با درک و فهم (خودمو میگم ها)

خب بریم سراغ گشت و گزار

به اینا میگن آسیاب های آبی،الان که دیگه کار نمیکنند ولی به صورت موزه ازشون میشه دیدن کرد.ما هم مهمونای نوروزیمون رو بردیم ازاونجا دیدن کنن و خیلی هم خوششون اومد.

اینم زیر پل جدید(شریعتی)هست و تو رستوران کنار آب که اگه خبرداشته باشید با سیلی که چندروز پیش اومد همه رستوران های ساحلی و تفریحگاهها تخریب شدند.

از سوغاتی های دزفول یادم رفت به میوه درخت صدر(کُنار) و صنایع دستی اشاره کنم.

که البته اینا یه ردیفشون سبز و نارس هست و یه ردیف هم انقد موندن روی درخت تا غیرقابل استفاده شدند.

حالا این دو نایلون همشون از این درخت بزرگه،ماشالله

 

غروب دربی!

غروب دوست داشتندر پایگاه هوایی چهارم شکاری دزفول

اینم از دریاچه پشت سد دز

طبیعت زیبای منطقه شهیون و اف یک خانوم

عکاس: دخترخواهرم

خیلیا هم هستن فرق گل لاله و شقایق رو نمیدونن.این هردوتاشه.سمت راستی گل لاله

یک سرزمین اطراف شهر شوش وجود داره که پر از خاطرات جنگ هست و انقد خالیه که حالی متفاوت داره.بهش میگن فکه....جایی که تا چشم کار میکنه پر از رمل و شن و تپه هست،جاییه که هنوزم هرازچندگاهی خبرمیارن که پای یه بچه موقع بازی رفته رو مین های اجا مونده از جنگ.

 

تا چشم کار میکرد کویر بود.جایی فوق العاده برای کسی مثل من که کویر ندیدن و از این شن ها دوست دارند ولی خب باید مراقب بود که وقتی مثل ما کلی آدم سوارماشین میشید تو این تپه ها گیرنکنید.

دو ساعت تو کویر علاف بودیم و من یاد فیلم خیلی دور خیلی نزدیک افتادم و مرگو تو چندقدیمیم حس میکردم و البته زنده به گور شدن(شوخی میکنم)به همین علت از بس نگران بودم که چیپس باز کردم تا آخرین چیپس عمرمو بخورم خخخخ

ووووووو بالاخره از دوردست ها عشایر به دادمون رسیدن و نجاتمون دادن .البته بابامو میشناختن و بعدش رفتیم تو چادرشون مهمونی...بنده خداها کامیون ها میومدن براشون آب میوردن و باید بشکه هارو از اونجا پر کنن.

خب خلاصه...چخبر؟

خبر دارید دو مدل کفش اسپرت مد شده؟ به پای این بنر دقت کنید....محل: نور آباد

بعد از عید رفتیم شیراز و دیلم

سعدیه

پرواز هواپیما در شیراز

ایشون که معرف حضورتون هست؟ چاغاله بادوم

 

گُـــــــــــــــــــــــــــــــل در باغ ارم

گُــــــــــــــــــــــــــــــــــــل در ارگ کریم خان زند

ای جوووونم عشق منه اییییییییییییییییییین.از شیراز خریدمش

میگن بستنی های بابابستنی معروفه تو شیراز!

نوبرانه توت فرنگی و آلوچه سبز تررررررششش

دیگه فکر نمیکنم عکسی مونده باشه.

دووووووووووووووووستتون دارم.تولدمم نزدیکه

پست بعدی از آنچه فکر میکنید به شما نزدیک تر است


یکشنبه 95/2/5 | اف 1 | محبت شما
اربعین94دزفول

سلام

اربعین حسینی تسلیت.

(هرکاری کردم عکسا بین یا بعد از متن نیومدن!)

چند سالی هست که مردم مسلمان جهان از حرم تا حرم در عراق پیاده روی اربعین رو برگزار می کنند.

توی شهرستان دزفول هم عزادران از حرم ( سبزقبا برادر امام رضا ) تا حرم ( محمدبن جعفر طیار داماد امام علی) پیاده روی می کنند.

در بین مسیر نذری های فراوونی میدن

روی یه بنر هم نوشته بود هر آشغالی که روی زمین بریزید قامتی را خم میکند...ولی خب بازم زمین پرشده بود از ظروف یکبار مصرف

وجلوی در سایت هوایی هم نیروهای ارتش مارش نظامی انجام دادن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


جمعه 94/9/13 | اف 1 | محبت شما
My new life

سلام

الان رفتم یه سری زدم تو مشخصات وبلاگم و دیدم 5 سال و دو ماه از تولد وبم میگذره

یعنی حدودا 15 سالم بوده.از دبیرستان دارم خاطراتمو اینجا می نویسم...از روزای خوب و بدم...عکسایی که دوست داشتمو با شماها به اشتراک گذاشتم...کم کم بزرگ شدم و خیلی چیزا از این محیط یاد گرفتم.

و حالا بالاخره یه لب تاب خریدم که همین الان حرف پ رو تونستم از توش کشف کنم.نمیدونم چرا دکمش یطرفه ولی خودش یه طرف دیگه از کیبورده!

یه مدت از شرکت توی مسابقات وبلاگ نویسی بهم جایزه پول دادن.همه اون پولها و پولای عیدی و ... که حاصل 19 سال زندگی شرفمندانه من بود حالا با خریدن گوشی و لب تاب خرج شد.

یعنی الان من سه قسمت شدم.خودم که اردیبهشتی ام.....گوشیم که تیرماهی...لپ تاپم که آبان ماهی هست. 

دوره قم که رفته بودم تو مسجدجمکران برا دعا ندبه خواهرمو دیدم وقتی که میخواستن برن مشهد.الانم که دوره نشریه رفتم اهواز اخرهفته مامانم اینا هم رفتن اهواز.بهشون میگم یعنی شد جایی من بخوام برم شما نیاین دنبالم؟خخخخخ

حالا شوهرخواهرم این لب تابو پس از مشقت های فراوان رضایت داد بخره برام و امشب رسید دستم

این دوره نشریه که رفتم خوب بود.مثلا الان همش دقت میکنم که چی مینویسم(جو نویسندگی گرفتدم)خخخخ

سوار ون بزرگا کردنمون.تاحالا اینجوری نرفته بودم جایی.شنیده بودم که اینجوری میبرن ولی خو مثلا بچه زرنگا که برای مسابقات میرفتن مرکز استان سوارشون میشدن نه یکی مثل من!!!

چشممون به جمال دانشگاه جندی شاپور اهوازم روشن شد.تو دانشکده پزشکی کلاسامون برگزار میشد و ینفر که مس?ول نشریمونه هم استادمون بود.از صبح تا شب سرکلاس بعدشم تو دانشگاهه که اندازه شهر یا بهشت بود کلی پیاده روی کردیم تا رسیدیم به خوابگاه!!!!!!!!!!ولی ما تو نمازخونشون قراربود بخوابیم که مراسم روضه هم داشتن.ما هم رفتیم تو مراسم و مداح طوری خوند که خستگی از تن بچه ها بیرون رفت.بعدشم که با نذری های فراووون ازمون پذیرایی کردن.سفره حضرت رقیه بود

راااااااااااااستی من یه گزارش هم تو نشریه بسیج دانشگاهمونم نوشتم .اهم اهم

الان که خخخخخخخخخخستم اصلا هم به قول دزفولیا وجم نیست با این لب تاب.یعنی عادت ندارم به لب تاب و اصلا نمیدونم چی نوشتم.

پس ایشالله بتونم از این به بعد زودتر و بهتر بتونم فعالیت وبلاگیمو ادامه بدممممممممممممممممم.

التماس دعا


جمعه 94/8/22 | اف 1 | محبت شما
ماجرای کافی شاپ

ســــــــــــلام بر وبلاگ نویسان، وبلاگ دوستان، وب گردها، علافان و همگان !

خبردارین که گوشی جدید خریدم ولی سیستممون قدیمیه و یخورده کار کردن باهاش مشکل...

یعنی حوصلشو نداشتم که عکسایی رو که روی گوشیم هستن خالی کنم روی سیستم.آخه زیاد بودن و هنگ میکرد سیستم..

یعنی اینکه کلی عکس دارم که حیفم میاد نذارمشون ولی مطلب بنویسم!

مثلا یه هفته من رفتم جمکران اردو و کلی عکس خوشگل مشگل انداختم که منتظرم سره یه فرصت مناسب ایشالله همشونو بذارم توی وبلاگم


حالا فعلا جو گرفتم اومدم تا جوم نپریده عکسای امروزو بذارم

ولی این عکس مال پنجشنبه شب هست که با داداشم و مادرم و زنداداشم رفتیم فست فود (قصرشهر)

منو مامانم:

جاتون سبز منو مامانم هات داگ پنیری خوردیم و داداشمو خانومش هم فکرکنم همبرگر

دیگه دخترا که میدونن اکثرا که گاهی اوقات خانواده ها یه محدودیت هایی برای رفت و آمدهاشون قائل میشن...

مثلا من با دوستام بازار و کافی شاپ میرم گاهی ولی همه اقوام و فامیل و دوستان و نزدیکان و همه عالم ساز مخالف میزدن که با دخترعمه هام تنهایی نباید بریم کافی شاپ !!!!!!!!!!!!

پارسال که من پستشم گذاشتم...با دخترعمه هام رفتیم سبزقبا و فلافل هم خوردیم...

حالا بالاخره فرجی شد و دیشب اجازه دادن که بازار بریم و کم کم و آروم آروم حرف کافی شاپم کشیدیم وسطو خلاصه امروووووووووووووز عصر رفتیم بازار...........

سه تا کافی شاپ تقریبا نزدیک تو شهر ما جدید زدن (البته کلی دیگه هم هست کافی شاپ) که تو اینستگرام هرکی میره عکس میگیره و میذاره ، ما هم گفتیم بریم یکی از اونا...


کافی شاپ نیمکت که من اسمشم میشنوم تمایلم برا دیدنش کمتر میشه آخه یاد مدرسه میوفتم.(اخ).

کافی شاپ رستوران فلاحت هم که طبقه هشتم پارکینگ طبقاتی بدون آسانسور بود و ما عزممونو جزم کردیمو رفتیم بالا..من که سرم تو گوشی بود که شماره زنداداشمو پیدا کنم که بهش بگم بیاد کافی شاپ پیشمون.وقتی سرمو اوردم بالا دیدم رسیدیم به مقصد...

رفتیم نشستیم گارسون هم منو رو اورد برامون.ما هنوز داشتیم فکر میکردیم که بمونیم همونجا یا بریم کافی شاپ دارکوب ؟!

(آخه باغ فلاحت قشنگه و دخترعمه هام تا امروز ندیده بودنش حیفمون اومد نریم و از طرفی تاحالا دارکوب نرفته بودیم)

گارسون هم اومد که سفارشاتو بگیره بهش گفتیم هنوز انتخاب نکردیم ولی تا گارسونه رفت سراغ بقیه مشتریا ما جیم زدیم از کافی شاپ زدیم بیرون خخخخخخخخ

یعنی بنظر من دیوانه ایم! اینهمه پله رفتیم بالا و چیزی نخوردیم و برگشتیم!

حالا بذار از دارکوب بگم براتون...


وای وای وای وای وای

من رفتم که درو باز کنم.همه مشتریاشم از داخل داشتن منو دید میزدن.دستگیره درو پیدا نمیکردم !وااااای دیدم همه دارن نگام میکنن زود برگشتم به دخترعمم گفتم شما درو باز کنید...

کلا من اونطرفه درو اشتباهی فشار میدادم.در که باز شد دختر عمم زد زیره خنده از سوتی من.منم دیگه غش بودم از خنده..

بعدشم همه رفتن بالا که ببینن جای نشستنش بهتره یا نه؟! منم برای اینکه باز سوتی ندم نگاه مشتریا کردم گفتم بالا هم میز داره؟ گفتن اره

بعد خودمو جمعوجور کردم رفتم بالا.میزهاش همه دو نفره بودن و مجبور شدیم برگردیم پایین..

سوتی دومم هم این بود که بجای معجون دارکوب به فروشنده گفتم سه تا معجون گلاسه !طرف گفت ببخشید ولی....بعد منو رو که باز کرد گفتم نه آهان معجون دارکوب...آخه اصلا معجون گلاسه ای وجود نداشت!!!!!!خودمم اورنج گلاسه خوردم...

دیگه من دو دقیقه یبار همش میگفتم آخه چرا درش از اینور باز نمیشه؟!

یا میگفتم ولی هیچی توجیه نمیکنه کارشونو که درشو چپکی زدن...

والا نکته بین

ولی خو راستیتش آخه میخواستن پشت در طرف راه پله نباشه بخاطر این انگار درش اونورکی باز میشد...

خب بعدشم که رفتیم سبزقبا زیارت و بعدشم داداشم و خانومش اومدن دنبالمون با ماشین و برگشتیم منزل...

تازه شب قبلشم شاممونو برداشتیم رفتیم خونه عمم دورهمی خوردیم...

بله صله رحم و اینا.....

 


سه شنبه 94/6/17 | اف 1 | محبت شما
بازگشت همه به سوی اوست

إنا لله و إنا الیه راجعون.....

 

بدبختی یعنی تو لحظه های اول یک شهریور مادربزرگت بمیره

آخ.........

فک کنم الان تو سردخونس.

خدابیامرزدت ننه حجی

 

 


یکشنبه 94/6/1 | اف 1 | محبت شما
عید فطر 94

ســــــلامممممممممممممممممممممممممممم

عید فطرتون مبارکـــــــــــــــــــــــ

منو دخترخواهرم که دیروز رفتیم برای استهلال ماه ولی نبودش! حالا امروز اومد ماه ولی ما نرفتیم ببینیمششوخی

ان شاءلله که طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق تعالی قرار گرفته باشه....

 

اینم تقدیم به بروبچه های دزفول و دزفول دوستان گرامی


شنبه 94/4/27 | اف 1 | محبت شما
درباره من

سلام. اف1 یعنی: افش که منظورم همون اف خارجکیه و اوله اسممه!1هم هم بخاطره اینکه تکم،هم از نظر شماره دفتری شماره1 کلاسمونم،هم اول حرف فامیلیم اولین حرف حروف الفباست.. .................................... افتخارات وب: در مسابقه وبلاگ نویسی با موضوع امام علی(ع) نفر 2 شدم و 15 هزارتومنم بهم دادن! ..................................... آدرس وبلاگ دیگم: www.basijif1.parsiblog.com
....
وبلاگ دوستام
تراوشات یک ذهن زیبا
اسیرعشق
به سوی فردا
نگارستان خیال
ردِ پای خط خطی های من
سه ثانیه سکوت
BABAK 1992
گیاه پزشکی 92
سرزمین رویا
چون میگذرد غمی نیست
♫♪زیبـــاے مُرداب ♪ ♫
* ^ــ^ * تسنیم * ^ــ^ *
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
ܓღ فـــرقــ بــیــنـــ عـشــقــ و دوسـت داشــتــنــ
آسمون ریسمون(محرو)
فتوبلاگ حسین کارگر
یه روز خوب میاد ...
جون عزیزت بیاتو...
جیغ بنفش در ساعت 25
اسپایکا
اس ام اس
سلام محب برمحبان حسین (ع)
I AM WHAT I AM
فقط خدا
محفل آشنایان((IMAN))
به وبلاگ بر بچون دزفیل(دزفول) خوش اومهِ
غزلیات محسن نصیری(هامون)
Hunter
آتیه سازان اهواز
*دلم برای چمران تنگ شده.*
شعر و شکر ...
نیلوفر مرداب
صاعقه
همکلاسی دزفولی
هوابس ناجوانمردانه سرد است...
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
خط خطی های یک دخترروانی...
mohammad
دنیافقط یاس
سه ثانیه سکوت
هیســــــــــ آروم بیاتو... خلوت ام نشــــکنه :(
خــــــــــــــــاطــــــــــــره هـــا
دل شکسته
خاکریز ولایت
قدیسان مرگ
فقط برای سرگرمی
نــیــمــبـــاز
آسمان آبی
خادم المهدی
$$$$ دخمه ی خونین $$$$
نی نی شاهد
شاهد
ملاجولای دزفولی
یاربسیجی
دخترک چوبی
پسردزفولی
ورود بی حالا ممنوع
دزفول چت
دانلود سنتر نقطه سفید
نقطه سفید
تفریحگاه(دزچت)
پیک سرا
·•●✿❤בِل نِوشتِہ هاےِ مَن❤d
مرگ احساس
پادشاه دلها
شلمچه چهاربرج
عشق سرخ من
سوزستان
جوک بی ادبی
به رنگ آبی
حمیده جون
ایران منیجر
سروش
فقط خدا (یلدا)
کانون علمی بسیج دانشجویی دزفول
ختم قرآن ، ختم صلوات --- توشه آخرت
منابع و سوالات کنکور ارشد, کتاب و کتاب خوانی، فنون مطالعه
سوالات کارشناسی ارشد 91 , 92
【∂Đιss ℓσνє ℓ
به یادتم
عمو همه چی دان
بهارانه
بقیه